.................
اشكي كه بي صداست
پشتي كه بي پناست
دستي كه بسته ست
پايي كه خسته ست
دلي كه عاشق ست
حرفي كه صادق ست
شعري كه بي بهاست
شرمي كه آشناست
دارايي من است
ارزاني شماست
چکاوک


زندگي
زيباست
نه
به
زيبايي
حقيقت
حقيقت
تلخ
نه
به
تلخي
جدايي
جدايي
سخت
نه
به
سختي
تنهايي
و بعد از رفتنت
شبي ازپشت يك تنهايي نمناك وباراني
تو را با لهجه ي گلهاي نيلوفرصدا كردم
تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم
پس از يك جستجوي نقره اي در كوچه هاي آبي احسا س تو را از بين
گلهايي كه د تنهايي ام روييد با حسرت جدا كردم
وتو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي :
"دلم حيران وسرگردان چشماني ست رويايي"
ومن تنها براي د يدن زيبايي آن چشم
تو را درد شتي از تنهايي وحسرت رها كردم
همين بود آخرين حرفت ومن بعد از عبور تلخ وغمگينت
حريم چشمهايم را به روي اشكي از جنس غروب ساكت و
نارنجي خورشيد وا كردم
نمي دانم چرا رفتي نمي د انم چرا؟ شايد خطا كردم
وتو بي آنكه فكر غربت چشمان من باشي
نمي دانم كجا ، تا كي ، براي چه
ولي رفتي و بعد از رفتنت
باران چه معصومانه مي باريد
وبعد از رفتنت
يك قلب دريايي ترك برداشت
وبعد از رفتنت
رسم نوازش در غمي خاكستري گم شد
وگنجشكي كه هر روز از كنا ر پنجره با مهرباني دانه بر مي داشت
تمام بالهايش غرق در اندوه غربت شد
وبعد از رفتن تو
آسمان چشمهايم خيس باران بود
وبعد از رفتنت
ا نگار كسي حس كرد من بي تو تمام هستي ام از دست خواهد رفت
كسي حس كرد بي تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد
وبعد از رفتنت
دريا چه بغضي كرد كسي فهميد تو نامم را از ياد خواهي برد
ومن با آن كه مي دانم تو هرگز ياد من را با عبور خود نخواهي برد
هنوز آشفته ي چشمان زيباي توام ، برگرد
ببين كه سرنوشت انتظا ر من چه خواهد شد وبعد از اين همه
طوفان وهم وپرسش وترديد بگو در راه عشق وانتخاب آن
خطا كردم ومن در حالتي ما بين اشك وحسرت وترديد
كنار انتظاري كه بدون پاسخ وسرد است
ومن در اوج پاييزي ترين ويراني يك دل ،
ميان غصه اي از جنس بغض كوچك يك ابر
نمي د انم چرا؟ شايد به رسم وعادت پوانگي مان باز
براي شادي وخوشبختي باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم .
شاخه ها سبکشان روئیدن
رود ها سبکشان جوش و خروش
مرغها سبکشان پرواز است
لاله از سبزه نمی پرسد
تو چرا سبزی؟!
خزه پوشان بلند
بوته را دست نمی اندازند
مکتب من عشق است



زندگی
توی راه زندگی فرصت تردیدی نیست
اگر شکوفه ی امیدی در قلبهایمان جوانه نزند ،اگر برق نگاهی قلبهایمان را گرم نسازد،
اگر گرمی مهری بر گونه ها یمان جاری نگردد
و
اگر دستی با مهربانی پیشانی تبدارمان را نوازش ندهد و اگر آنچه را که قلبهایمان می گوید
دیدگانمان گواهی ندهد
و
اگر آنچه را که حقیقتی تلخ است در باورمان نگنجانیم ، اگر غروب دلنوازی در خاطره هایمان بر
جای نماند
و
اگر ساحت قلبهایمان را از فروغ دوستی وصفا نیارائیم، آنگاه دیگر زندگی جهنمی سوزان بیش نیست
قطره ای آبم ز چشم اشکبار افتاده ام
پاره ای آهم به راهی بی قرار افتاده ام
آتشم در خرمن آمال خوش افکنده ام
ناله ام در دامن شبهای تلخ افتاده ام
